سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

مردی به همراه راهنمایی عرب از بیابان می گذشت.روزی نبود که مرد عرب بر روی شن های داغ زانو نزند و با خدایش راز ونیاز نکند.سرانجام یک روز عصر مرد کافر از مرد عرب پرسید:«از کجا  می دانی که خدایی هست؟»

راهنما لحظه ای به او که نیشخند تمسخر آمیزی بر لب داشت نگاه کرد و بعد پاسخ داد :«از کجا می دانم که خدایی هست؟از کجا فهمیدم که دیشب  نه آدم ، که شتری از اینجا عبور کرده است؟مگر از روی ردپای باقی مانده در شن ها نبود؟ »و با اشاره به خورشیدی که آخرین انوارش را از دامن افق جمع می کرد در ادامه گفت:«این رد پا مال انسان نیست».




تاریخ : یکشنبه 86/4/24 | 12:24 صبح | نویسنده : حیران | نظر


  • ایران بلاگ | ویندوز سون | آنکولوژی