NHV
هيئت

+ ازدواج در قران

جمعه 18 خرداد 1386 ساعت 4:52 عصر

خداوند متعال، در قرآن شريف، به داستانى اشاره مى فرمايد که از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهميّت آن در قرآن، که نام بزرگترين سوره از اين قصه گرفته شده و همچنين به علت نتايج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اينجا نقل مى کنيم:


در زمان حضرت موسى عليه السّلام در بنى اسرائيل، مرد جوانى زندگى مى کرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به کمالات ظاهرى و معنوى بود.


در يکى از روزها، که طبق معمول در مغازه خويش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خريدارى کرد، که آن معامله کلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحويل گندم به انبارى خويش در منزل مراجعه کرد، متوجه شد که درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابيده، کليد انبار هم در جيب اوست. و از آنجايى که اين جوان، شخصى فهميده و با تربيت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پيش او داشت.




بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤال کن ، تا اينکه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حکم خدا عمل نخواهم کرد.


با عذرخواهى به مشترى گفت: متأسفانه ! تحويل گندم، بستگى به بيدارى پدرم دارد و من راضى نيستم که او را از خواب، بيدار کرده و اسباب ناراحتى اش را فراهم کنم؛ به همين جهت، اگر صبر کنى تا پدرم بيدار شود من مقدارى از مبلغ کالا، به تو تخفيف خواهم داد، و اگر نمى توانى صبر کنى، لطفاً از جاى ديگرى جنس مورد نياز خود را تهيه کن.


مشترى گفت: من آن جنس را مقدارى هم گرانتر مى خرم، معطل نشو و پدر را از خواب بيدار کن، جنس را تحويل من بده. جوان گفت: من هرگز، او را از خواب بيدار نخواهم کرد و استراحت پدر، در نزد من بيشتر ارزش ‍ دارد تا سود اين معامله کلان. بعد از اصرار مشترى و امتناع تاجر جوان، بالاخره مشترى صبر نکرد و رفت.


بعد از ساعتى، پدر از خواب بيدار شد؛ ديد پسرش در حياط خانه قدم مى زند، پرسيد: پسرم! چطور شده در اين ساعت کارى، درب مغازه را بسته و به خانه آمده اى؟ جوان برومند، داستان را از براى او نقل کرد، پدرش ‍ بعد از شنيدن واقعه، خيلى خوشحال شد و حمد الهى بجا آورد و به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! از تو متشکرم، که چنين فرزند باعاطفه و مهربان به من عطا کرده اى. و به پسرش گفت: اگر چه من راضى بودم که مرا از خواب بيدار کنى و اينقدر سود را از دست ندهى، امّا حالا که تو بزرگوارى کردى و احترام پدر پيرت را نگاه داشته اى، من، در عوض آن سودى که از دست داده اى، گوساله خويش را، بتو مى بخشم و اميدوارم که خداى متعال توسط اين گوساله، نفع بسيارى به تو برساند و آن درس عبرتى باشد، براى تمام جوانها که احترام پدر و مادر خويش را حفظ کنند. سه سال از اين ماجرا گذشته و آن گوساله روز به روز رشد کرده و يک گاو بزرگ و کامل شده بود.




در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا که به حکم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بکشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى کند.


در آن زمان، در منطقه ديگرى و در يکى از خانواده هاى بنى اسرائيل، دخترى مؤدّب و عفيفه و جميله اي بود که به حدّ بلوغ رسيده و خواستگاران زيادى برايش مى آمدند؛ که از جمله آنان دو پسر عموىِ دختر بود: يکى از آن دو، متدين و با تربيت بود امّا از مال دنيا، چندان بهره اى نداشت و در مقابل پسر عموى دوم، از ثروت دنيا بهره مند بود، ولى از دين و تقوا و معنويت هيچ بهره اى نداشت، فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسى گرويده بود. دختر، از بين خواستگاران، به اين دو نفر متمايل شد و يک هفته مهلت خواست، تا در مورد زندگى و انتخاب همسر آينده خويش تصميم بگيرد.


 او در اين مدت با خود فکر کرد که :


اگر من، با پسر عموى متدين ازدواج کنم، بايد عمرى در فقر بوده و با زندگى ساده بسازم، امّا در عوض با همسرى راستگو و مهربان و خداشناس، به سر خواهم برد و يک زندگى آرامبخش و سالم، خواهم داشت. و اگر با همسر ثروتمند، بى تقوا و آلوده به گناه ازدواج کنم، ممکن است چند روزى در رفاه و آسايش باشم، امّا از فضائل اخلاقى و معنوى دور خواهم شد و در اثر بى مبالاتى و بى تقوائى همسر آينده ام، ممکن است از جادّه سعادت، منحرف شده و در سراشيبى لغزش ها و آلودگى سقوط کنم.


دختر جوان، بعد از فکر و مشورت با پدر و مادرش به اين نتيجه رسيد که با پسر عموى متدين و باتقوا ازدواج کند. وقتى پسر عموى ثروتمند، از تصميم عاقلانه دختر عموى خويش آگاه گرديد، خود را در ميان همسن و سالان شکست خورده تلقى کرد؛ و آتش حسد، در سينه او شعله ور شد. وى در اثر وسوسه شيطان، نقشه خطرناک و شومى کشيد.


او شبى، پسر عموى باتقوا را، به منزل خويش دعوت کرده و بعد از پذيرائى کامل، شب او را در خانه نگهداشت و در آخرهاى شب، در حالى که ميهمان در خواب بود او را بطرز فجيعى کشته، و جنازه را در يکى از محلاّت ثروتمند بنى اسرائيل انداخت. بعد پيش خودش فکر کرد: با يک تير دو نشان مى زنم، اوّلاً، دختر عموى من بعد از حذف رقيب، ناچار مرا مى پذيرد و ثانياً، ديه اين پسر عمو را، که به غير از من ، وارثى ندارد، (طبق قانون حضرت موسى عليه السّلام) از اهالى محل گرفته، و صرف خرج عروسى مى کنم.




بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، که براى ما روشن کند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است که نه پير؛ و نه بکر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد.


صبح زود، وقتى مردم از خانه ها بيرون آمدند، با جسد خونين يک شخص مقتول، مواجه شدند، و هر چه دقت کردند، او را نشناختند؛ تا اينکه بحضور حضرت موسى رفته و حادثه را گزارش دادند. حضرت موسى عليه السّلام دستور داد، تمام طبقات و اصناف حتى کشاورزان، از رفتن به سرِ کار، خوددارى کنند و همه در صدد شناختن قاتل و مقتول باشند.


(زيرا مسئله قتل، در بين بنى اسرائيل خيلى مهم بود.) مردم، بدنبال دستور پيامبر خدا، تمام تلاش خود را بکار بردند، ولى هيچ اثرى از قاتل و يا مقتول بدست نيامد.


جوان قاتل، نزديکيهاى ظهر، از منزل خود بيرون آمد و مشاهده کرد که وضع شهر بهم ريخته، همه دست از کار کشيده اند. جوان- با تجاهل - علت را جويا شد و گفتند: شخصى را کشته و شب گذشته ، به يکى از محله ها انداخته اند و حضرت موسى دستور شناسائى و دستگيرى قاتل را داده است که خانواده مقتول ، او را قصاص کنند. او به سرعت، به کنار جنازه آمد و روپوش را کنار زد و به صورت او نگاه کرد. ناگهان نعره زد، و داد و فرياد راه انداخته و مانند اشخاص مصيبت ديده، به سر و صورت خود مى زد و گريه کنان مى گفت : آه ! آه ! اين جوان پسرعموى من است و بايد، يا قاتل را نشان بدهيد تا قصاص کنم ، و يا اينکه ديه خون او را بگيرم! وقتى او را در محضر حضرت موسى عليه السّلام حاضر کردند، حضرت موسى عليه السّلام بعد از احراز هويّت و خويشاوندى آن جوان با مقتول، فرمود: اهالى آن محل يا بايد، قاتل را بيابند و يا اينکه ، پنجاه نفر قسم بخورند که خبر از قاتل ندارند و ديه مقتول را بپردازند.


بنى اسرائيل گفتند: يا نبى اللّه ! ما بدون تقصير چرا ديه بدهيم ، شما از خداى خويش سؤ ال کن ، تا اينکه قاتل را، به ما معرفى نمايد و ما از اين اتهام، رها شويم. حضرت فرمود: دستور خداوند، فعلاً اين است و من هرگز خلاف حکم خدا عمل نخواهم کرد. در اين هنگام، از طرف خداوند به موسى عليه السّلام وحى نازل شد: اى موسى! حالا که به حکم ظاهرى تو، راضى نشدند دستور بده، گاوى را بکشند و بعضى از اعضاى او را، به بدن مرده بزنند، تا من او را زنده نمايم و او قاتل خودش را معرفى کند. و خداوند متعال در قرآن به اين قصه اشاره فرموده : (وَ اِذْ قالَ مُوْسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ يَاءْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا اَتتّخذنا هُزُواً قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) (1): به ياد آوريد، هنگامى را که موسى به قوم خود گفت : خداوند به شما دستور مى دهد، ماده گاوى را ذبح کنيد (و قطعه اى از بدن آن را، به مقتولى که قاتل او شناخته نشده بزنيد، تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى کند و غوغا و آشوب خاموش گردد).




از اين قصه مى فهميم که خداوند، زنان پاک و با عفت را نصيب مردان متدين و پاکيزه مى گرداند. چنانکه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (360) زنان پاک از آنِ مردان پاک، و مردان پاک از آنِ زنان پاکند.



گفتند: آيا ما را مسخره مى کنى ؟ (مگر ممکن است عضو مرده اى را به مرده بزنيم و او زنده شود).


موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اينکه از جاهلان باشم!


(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ، قالَ اِنَّهُ يقول اِنَّها بَقَرَةً لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ) (2)


بنى اسرائيل گفتند: پس از خداى خود بخواه، که براى ما روشن کند، اين (ماده گاو) چگونه باشد؟ گفت : خداوند مى فرمايد: ماده گاوى است که نه پير؛ و نه بکر و جوان؛ ميان اين دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ يُبَيِّنْ لَنا مالُونُها قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِريْنَ) (3)گفتند: از پروردگار خود بخواه که براى ما بيان کند، رنگ آن چگونه باشد؟ موسى گفت : خداوند مى فرمايد: گاوى باشد زرد يکدست، که بينندگان را خوش آمده و مسرور سازد. (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ يُبَيِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ اِنّا اِنْشاءَاللّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلُولٌ تُثيرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فيها قالُوْا اَلاَّْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماکادُوا يَفْعَلُون ) (4)


باز گفتند: از خداوند بخواه، چگونگى آن گاو را کاملاً براى ما روشن سازد که هنوز بر ما مشتبه است و اگر رفع اشتباه شود، ما اطاعت کرده و انشاءالله هدايت خواهيم شد.


گفت: خدا مى فرمايد: گاوى باشد که نه براى شخم زدن رام شده و نه براى زراعت آبکشى کند و آن بى عيب و يکرنگ باشد. گفتند: اکنون حقيقت را روشن ساختى و گاوى را بدان اوصاف کشتند، امّا نزديک بود که از اين امر نيز نافرمانى کنند.


بنى اسرائيل، وقتى اين صفات را، از حضرت موسى شنيدند، بدنبال گاوى با اين اوصاف گشتند و هر چه تفحص کردند، پيدا نشد تا اينکه بالاخره، گاو را با آن ويژگى ها، در خانه جوانى پيدا کردند.


او همان جوان گندم فروش بود که چند سال پيش، در اثر احترام و مهربانى به پدرش، صاحب گوساله اى شده بود. بنى اسرائيل به در خانه جوانِ تاجر آمده و تقاضاى خريد گاو را کردند و او وقتى از ماجرا اطلاع يافت خوشحال شده و گفت: من بايد از مادرم اجازه بگيرم.


پيش مادرش آمده و مشورت کرد، مادرش گفت: به دو برابر قيمت معمولى او را بفروش. بنى اسرائيل وقتى از قيمت باخبر شدند گفتند: مگر چه خبر شده؟ يک گاو معمولى ، به دو برابر قيمت بازار؟!


و پيش حضرت موسى عليه السّلام آمده و گزارش دادند. حضرت فرمود: حتماً، بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها برگشته و به صاحب گاو گفتند: چاره اى نيست، ما آنرا به دو برابر قيمت مى خريم، برو گاو را بياور. و او دوباره پيش مادرش آمده و نظر او را خواست و مادرش گفت: پسرم! برو بگو: به دو برابر قيمت قبلى ما مى فروشيم! آنها وقتى اين جمله را شنيدند با تعجب و ناراحتى گفتند: ما يک گاو را به چهار برابر قيمت، نمى خريم.



اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى کند؛ که خداوند متعال چقدر عنايت دارد که جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تکريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.


پيش حضرت موسى عليه السّلام برگشتند و حضرت فرمود: بايد بخريد، زيرا فرمان خداوند است. آنها بازگشتند؛ اين بار نيز مادر جوان گفت: پسر جان! برو به آنها بگو: چون شما نخريديد و رفتيد، به دو برابر قيمت قبلى مى فروشيم. و بنى اسرائيل باز از خريدن، خوددارى کرده و برگشتند. و هر بار که برمى گشتند، قيمت دو برابر مى شد، تا اينکه، آن گاو را بدستور حضرت موسى خريدند، به قيمت اينکه پوستش را پر از سکّه هاى طلا بکنند. بعد از خريدن گاو، آنرا ذبح نموده و پوستش را پر از سکّه هاى طلا کرده و به صاحبش تحويل دادند.


حضرت موسى عليه السّلام آمد و دو رکعت نماز خواند و بعد دستها را به سوى آسمان بلند کرده و فرمود: پروردگارا! تو را قسم مى دهم به شکوه و جلال محمد و آل محمد عليه السّلام که اين مرده را زنده گردانى. و بعد قسمتى از دم گاو را آورده و به بدن آن مقتول زدند و او زنده شده و قاتلِ خود را معرفى کرده و چگونگى وقوع جنايت را شرح داد.


بعد از اين معجزه ، بنى اسرائيل به همديگر مى گفتند: ما نمى دانيم معجزه زنده شدن اين مقتول مهمّ است، يا ثروتمند کردن خداوند، آن جوان تاجر را!


حضرت موسى امر کرد که قاتل را قصاص کنند. و آن جوان بي گناه، بعد از زنده شدن، از حضرت موسى تقاضا کرد که از خداوند بخواهد، عمرى دوباره به او عنايت کند. خداوند به حضرت موسى مژده داد که هفتاد سال، عمر دوباره به او بخشيدم و بعد موسى عليه السّلام آن دختر پاکدامن را به عقد آن جوان - پسر عموى متدين و درستکار - در آورد. و در حديث نقل شده: خداوند در قيامت هم بين آن دو زوج جوان، جدائى نمى اندازد و آنها در عالم آخرت و در بهشت با يکديگر زن و شوهر خواهند بود.(5)


نتايج اين داستان


در اين داستان که بزرگترين سوره قرآن، بنام همين استدلال (گاو  بنى اسرائيل ) ناميده شده است، نکاتى قابل دقت وجود دارد که ما به بعضى از نتايج ثمربخش آن، اشاره مى کنيم:


1- اين داستان، اهميت احترام و مهربانى به پدر و مادر را براى عزيزان جوان، روشن مى کند؛ که خداوند متعال چقدر عنايت دارد که جوانان عزيز در برخورد با والدين خويش، نهايت مهربانى و تکريم را داشته باشند و پاداش دنيوى و اخروى آنرا دريابند.


2- از اين قصه مى فهميم که خداوند، زنان پاک و با عفت را نصيب مردان متدين و پاکيزه مى گرداند. چنانکه در قرآن فرموده : (وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ) (6) زنان پاک از آنِ مردان پاک، و مردان پاک از آنِ زنان پاکند.


3- نتيجه خيانت به ديگران، رسوائى در دنيا و آخرت مى باشد.


4-يکى از معجزات الهى را در اين داستان مشاهده مى کنيم.


5- اراده الهى، بالاتر از تمامى خواسته ها و فوق تمايلات انسانى است.


6-رضايت خداوند متعال، مهمّتر از همه کارها، حتى تجارتهاى پرسود و منفعت، مى باشد.


7- دخترانِ جوان، در انتخاب همسر آينده خويش، نيک بينديشيد، تا در دام هوس ها و تمايلات سوداگران شهوات نفسانيه، گرفتار نشوند.


8- و بالاخره انسانهاى خداجو و خداپرست، در تمام مراحل زندگى موفق و پيروزند، هر چند اين پيروز باتاءخير و مشکلاتى همراه باشد؛ زيرا خداوند فرمود: (اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً) (7) مسلّماً با هر سختى آسانى است.(8)


پي نوشت ها:


1- بقره / 67.


2- بقره / 68.


3- بقره / 69.


4- بقره / 71 - 70.


5- با استفاده از حيوة القلوب، ج 2، ص 270 - تفسير صافى، ج 1/ 140 -داستان پيامبران، 2 / 366.


6- نور/26


7- شرح/6


8- پاک نيا، عبد الکريم، جلوه هايي از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نکته ها


نوشته شده توسط : جواد

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[14/5/1387- 12:21 ص] چه زماني بايد فحش داد؟
[3/5/1387- 12:37 ص] فقط 313 نفر؟
[2/5/1387- 12:47 ص] ماشين حساب را بيار !
[20/4/1387- 12:57 ع] پرواز در شب آرزوها (ليلة الرغائب)
[13/4/1387- 11:39 ص] اعمال ماه مبارک رجب
[10/4/1387- 1:54 ع] بالا رفتن آمار سايت يا وبلاگ شما
[4/4/1387- 10:14 ص] راه شرعي زنا کردن را ياد بگيريد .
[26/3/1387- 2:2 ع] براى کسى بمير که برايت تب کند
[14/3/1387- 12:11 ع] شهادت حضرت محسن عليه السلام
[14/3/1387- 12:7 ع] نحوه شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام از منظر علماي اهل تسنن
[آرشيو شده ها]