NHV
مردي به همراه راهنمايي عرب از بيابان مي گذشت.روزي نبود که مرد عرب بر روي شن هاي داغ زانو نزند و با خدايش راز ونياز نکند.سرانجام يک روز عصر مرد کافر از مرد عرب پرسيد:«از کجا مي داني که خدايي هست؟»
راهنما لحظه اي به او که نيشخند تمسخر آميزي بر لب داشت نگاه کرد و بعد پاسخ داد :«از کجا مي دانم که خدايي هست؟از کجا فهميدم که ديشب نه آدم ، که شتري از اينجا عبور کرده است؟مگر از روي ردپاي باقي مانده در شن ها نبود؟ »و با اشاره به خورشيدي که آخرين انوارش را از دامن افق جمع مي کرد در ادامه گفت:«اين رد پا مال انسان نيست».
نوشته شده توسط : جواد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ