سفارش تبلیغ
صبا

امروز از وقتی بیدار شدم ،احساس عجیبی داشتم ، حسی بین شادی و غم .امید و ناامیدی . آرامش و دلشوره . تا بحال شده درون تان پر شود از احساس های ضد و نقیض ؟

اولین روز ی که به مدرسه رفتم ، برای اولین بار این حس مبهم را تجربه کردم. لذت پوشیدن لباس فرم مدرسه که تا چند روز پیش ،آرزویی کودکانه بود از یک طرف و نگاه مادرم هنگام خداحافظی و دلتنگی برای خانه از طرف دیگر ، گنگم کرده بود.

 

از آن به بعد، دیگر آن حس مهمان خانه ی دلم نشد تا چند سال پیش ،هنگام تحویل سال نو. اولین سالی که دیگر مثل گذشته  عید با همه ی زیبایی اش ، مهمانی رفتن هایش ،مسافرت وگشت و گذارش ، در مقابل تمام شدن سالی که به آن خو کرده بودم ، زیبا نبود. اولین سالی که زنگ خطر تمام شدن یک سال از عمرم را شنیدم.

 

از آن پس هر 365 روز یکبار ،  روز پایان سال این حس شروع می شود و تا لحظه ی تحویل سال جدید ،شدت اش افزوده می گردد.شادی گشودن تقویم نو با برگ هایی نانوشته . با دنیایی از هدف ها وآرزوها برای تک تک این برگه ها  و غمگینی دیدن تقویم سال گذشته . مرور خاطرات تلخ وشیرین آن . دیدن صفحاتی که خالی مانده . کاری قابل نوشتن در آن انجام نشده و یا بدتر از آن ،کاری انجام شده که قابل نوشتن نیست.

خواندن آرزو ها و قول و قرار هایی که در نخستین صفحه ی تقویم نوشته شده و یاد آوری عهد شکنی ها و فراموش کردن ها  و تاسف از بابت از دست دادن فرصت ها.

 

امروز هم دوباره این حس مبهم به سراغم آمده . صدایی در درونم فریاد می زند در این  8760 ساعت چقدر می توانستم مفید تر باشم؟ چقدر می توانستم برای رسیدن به هدف هایم بیشتر تلاش کنم ؟ اصلا چقدر می توانستم هدف های بهتری را برای خود در نظر بگیرم ؟

چند بار فرصت نگاه کردن با عشق و علاقه به چهره ی پدر و مادرم را داشتم اما دریغ کردم؟ چند با می توانستم فرزندم را سخت در آغوش بگیرم اما به خاطر مشغله ی زیاد ، این کار را به وقت دیگر موکول کردم؟

چند بار می توانستم به دوستان ،همکاران و خانواده ام نشان دهم که چقدر برایم مهم هستند و حضورشان تا چه اندازه برایم با اهمیت است اما هر بار ، گفتم شاید وقتی دیگر....

 

در سالی که گذشت چند بار فراموش کردم کسی هست که در همه جا و همه وقت مرا می بیند؟ یا بهتر است بگویم چند بار بخاطر آوردم ، قرار نیست به حال خود رها شوم .قرار نیست تا ابد زندگی کنم . قرار نیست نعمت سلامتی،جوانی،توانایی و هزاران هزار نعمت دیگر ،بی حساب و کتاب به من داده شود؟

 

شاید شما هم مثل من امروز چنین حسی داشته باشید. خیلی از ما آدم ها گذر زمان را فراموش می کنیم .  آنقدر اسیر روزمرگی می شویم که حتی آرزوها خود را هم از یاد می بریم. خواب های مان هم بوی تکنولوژی و اضطراب زندگی ماشینی را به خود می گیرد. اما  برخی اتفاقات می تواند مثل یک تلنگر هشیارمان کند.

عید نوروز می تواند بهانه ی خوبی باشد برای این بیاد آوردن .باید به دقت به روز شمار سال قبل نگاه کنیم . هنوز فرصت باقی است . اگر کسی را غمگین کردیم ،به وظیفه ای عمل نکردیم  و یا قول و قراری را شکستیم ، بهترین فرصت است تا جبران کنیم .

فردا اولین روز بهار ، جهان دوباره آفریده می شود پس چرا ما از نو خلق نشویم . چرا ما رخوت زمستان را از دل و اندیشه مان نرانیم . چرا ما در صفحات تقویم سال جدید ، با توکل به خدا و تکیه بر نعمت های بیشماری که به ما عطا شده است ، آنطور که شایسته ی یک انسان واقعی است ، زندگی مان را ننویسیم .

 

حیف است با دلشوره و غم به استقبال سال جدید برویم . بهتر است مانند همان روز نخست مدرسه که غم دوری از مادر با ورود به کلاس و دیدن معلم بر طرف شد ، اگر امروز هم احساس کردیم برای از دست دادن فرصت های سال قبل غمگین هستیم ، به آینده فکر کنیم و تصمیم بگیریم که از نو بیاغازیم .

 

 

تیک تیک عقربه ها ، رسیدن به 21 و 2دقیقه و 13ثانیه شنبه 29 اسفند و شروع سال 1389 هجری شمسی . عیدتون مبارک . بهتره از همین حالا شروع کنیم ، ثانیه ها در گذر اند. به چشم بر هم زدنی 29 اسفند 89 هم از راه می رسد. ای کاش  وز آخرامسال ، روز شمار زندگی مان  پراز خیر و برکت باشد .

 

یادمان باشد که زندگی دکمه ی برگشت ندارد....

 

در امتداد هر روز فرصتی را بجوی

که در آن شاهد زیبایی و عشق جهانی باشی

که ترا در بر دارد.

امید که جام فرداهایت

لبریز از پیمان باشد وامکان .

بیاموز که هر حادثه را ژرف بنگری

و تجربه ای ارزشمند کسب کنی .امید که همواره دوستت بدارند. 2

 

پی نوشت ها :

1- نهج البلاغه، حکمت 21.

2- کتاب بارانی باید ( گزیده ی شاعران معاصر جهان)




تاریخ : شنبه 88/12/29 | 11:22 صبح | نویسنده : حیران | نظر


  • ایران بلاگ | ویندوز سون | آنکولوژی