سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

- ولادت: 1384 ق.     

- محل ولادت: اصفهان

- وفات:  1365 ق.    

- محل دفن: نجف

- محل تحصیل: اصفهان، نجف

- اساتید: حضرات جهانگیرخان قشقایی، آخوند خراسانی، سید محمدحسن شیرازی، سید محمد کاظم یزدی و...

- شاگردان: سید محمد حسین طباطبائی، محمد تقی آملی، میرزا مهدی آشتیانی، سید محسن حکیم و...

- تالیفات: شرح کفایة الاصول، وسیله النجاة و...

ایشان به مدت ده سال، مقام مرجعیت و زعامت دینی را به عهده داشت، بسیار زاهدانه زندگی  می‏کرد تا آنجا که حتی یک خانه ملکی نیز نداشت. فروتنی و ایثار از جمله فضایل بارز این بزرگ مرد بود.

روزی شخصی به واسطه کینه‏ای که از ایشان در دل داشت، فرزند عالم و فاضل وی را در صف نماز جماعت به طرز فجیعی با خنجر کشت. پس از دستگیری قاتل، سید ابوالحسن اصفهانی شخصی را به نمایندگی از طرف خود به دادگاه فرستاد و اسباب آزادی وی را فراهم کرد!

نیابت ویژه ایشان از طرف حضرت ولی‏عصر (عج) مشهور است؛ شیخ عبدالنبی اراکی نقل می‏کند: «به قصد دیدار حضرت حجت (عج)، ختمی را در بیابان سهله آغاز کردم. همین که ختم به پایان رسید، سیدی پیدا شد و از من پرسید: «با من کاری داشتید؟» گفتم: «نه! من منتظر شخص بزرگی هستم.» سید تبسمی کرد و رفت.

ناگاه  در دلم خطور کرد که نکند این سید همان آقا امام زمان (عج) باشد. در پی‏اش دویدم، دیدم وارد یکی از کوخ‏های عربی شد. در کوخ را زدم و پس از اجازه وارد شدم. حضرت فرمود: « بیایید و بنشینید!» اطاعت کرده، رو به روی ایشان نشستم. مسائل مشکلی در ذهن داشتم که می‏خواستم از آقا بپرسم اما هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی به خاطرم نیامد. با شرمندگی اجازه مرخصی گرفتم و خارج شدم.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که مشکلاتم یادم آمد. لذا برگشتم  و دوباره در زدم. خادمی در را گشود و گفت: «آقا نیستند و هر وقت نباشند، فورا نایب خاص‏شان در جای ایشان ظاهر می‏شود، اجازه خواستم تا به خدمت نایب‏شان برسم. همین که وارد شدم دیدم در جای آقا امام زمان‏(عج) سید ابوالحسن اصفهانی  نشسته است.

ایشان با لبخند فرمود: «حالت چطور است؟» گفتم: «الحمدالله!» و بعد همه مسائل خود را مطرح کردم و ایشان بدون تامل جواب مسئله را با نشانه و سند می‏داد. پس از گرفتن پاسخ دست ایشان را بوسیده مرخص شدم.

همین که بیرون آمدم با خود گفتم: «به راستی این آقا سید ابوالحسن اصفهانی بود یا کسی به شکل و قیافه ایشان؟!» و برای رفع تردید یکسره به منزل آقا سید ابوالحسن رفتم، سلام کردم ایشان با حالت خنده، فرمود: «حالت چطور است؟» بعد همه مسائل به همان نحو مطرح شد سپس فرمود: «‏حالا یقین کردی؟!» اما راضی نیستم در حال حیات این جریان را برای کسی نقل کنی!»




تاریخ : شنبه 88/11/3 | 10:8 صبح | نویسنده : حیران | نظر

  • ایران بلاگ | ویندوز سون | آنکولوژی